العلامة المجلسي

44

حياة القلوب ( فارسي )

سنگين شد پس به رفقا وغلامان وخدمتكاران خود گفت : علامت مرگ در خود مشاهده مىنمايم وگويا مرا از اين درد رهائى نيست ، برگرديد بسوى مكة وچون به مدينه برسيد سلام مرا به سلمى برسانيد وأو را تعزيه بگوئيد ودر باب فرزندم به أو وصيت نمائيد كه من غمى به غير از آن فرزند ارجمند ندارم ؛ پس بعد از دو روز كه آثار موت بر أو ظاهر گرديد وعساكر ارتحال نزد أو متواتر رسيد فرمود : مرا بنشانيد ، ودوات وكاغذى طلبيد ، بعد از ذكر نام مقدس جناب ايزدى نوشت كه : اين نامه‌اى است كه بندهء ذليلى نوشته است در وقتي كه فرمان مولاي أو به أو رسيده بود كه بار بندد از نشئهء فانى دنيا به سوى نشئهء باقي عقبى . امّا بعد ، اين نامه را در هنگامى نوشتم كه جان در كشاكش مرگ بود وهيچ كس را از مرگ گريزى نيست ، أموال خود را بسوى شما فرستادم كه در ميان خود بالسويّه قسمت كنيد ، وآن كريمه را كه از شما دور است ونور شما با اوست وعزّت شما نزد اوست يعنى سلمى فراموش مكنيد ، وصيت مىكنم شما را به احترام فرزند أو ورعايت حقّ أو ، فرزندان مرا سلام برسانيد ، پيام وسلام مرا به سلمى برسانيد وبگوئيد : آه آه كه من از قرب ووصال أو سير نشدم وبه ديدار فرزند دلبند خود بهره‌مند نشدم ، وسلام ورحمت خدا بر شما باد تا روز قيامت . پس نامه را پيچيد وبه مهر خود مزيّن كرد وبه ايشان سپرد وگفت : مرا بخوابانيد ، چون خوابيد نظر به سوى آسمان افكند وگفت : مدارا كن اى رسول خداوند من به حقّ نور مصطفى صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كه من حامل آن بودم ؛ چون اين را گفت به آسانى به عالم بقا رحلت نمود گويا چراغى بود خاموش شد . پس آن جناب را تجهيز وتغسيل وتكفين نمودند ودر غرهء شام آن معدن كرم وانعام را دفن كردند وبسوى مكة روان شدند ، چون به مدينه رسيدند صدا به نالهء وا هاشما ! بلند كردند ، از استماع اين صداى وحشت‌افزا زنان ومردان مدينه از خانه‌ها بيرون دويدند . سلمى وپدر أو وخويشان أو جامه چاك كردند ، سلمى فرياد برآورد : وا هاشما ! كرم وعزّت از موت تو مردند ، كه خواهد بود بعد از تو براي فرزندى كه أو را نديده‌اى وميوهء أو را نچيده‌اى ؟